شمارهٔ ۱۷۳
چون منی را کی رسد روی جهانآرای تودولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو
روی بنمودی و غوغا در جهان انداختیتا جهان باشد مبادا ساکن از غوغای تو
روزگارم ز استخوان سر چو انگیزد غبارچون سرم هر ذرهای دارد سر سودای تو
لایق جان عزیزی در میان جان نشینچشم و دل را چون کنم در آب و آتش جای تو
سرو را روزی به بالای تو نسبت کردهامشرمساری میبرم عمریست از بالای تو
خوش بیاراید هوای نوبهاری روی گلتا نماید دلربایی چون رخ زیبای تو
چشم من گوید به گل بیرون کن از سر این خیالکی بود آن را که بیند روی او پروای تو
آب اگر عکست نمودی آن نمودی بیش نیستبود میباید نمودی کی بود همتای تو
ز اشک در پای خیالت گوهرافشان شد همامگفت در چشم تو آید عقد گوهرهای تو