شمارهٔ ۱۷۱
حدیث زلف و خال و چشم و ابرونگوید جز زبان عشق نیکو
به آب دیده غسلی ده نظر رامگر بندند آب وصل در جو
که چشمی کاو هوا آلوده باشدنباشد محرم آن چشم و ابرو
جمال دوست را آیینه آمدرخ زیبای وی صاحبنظر کو
کسی کز وصل او بویی نداردکجا یاد آورد فردوس و مینو
وصالش را به جان بازی توان یافتنیابد کس به بازی و به بازو
زهی ماهی که ترک اخترانشبود در بندگی کمتر ز هندو
به هر مویی گرم باشد زبانینشاید کرد وصفش یک سر مو
چو عاجز گشتی از اوصاف حسنشهمام از حسن خلقش باز میگو