شمارهٔ ۱۵۷
نیاید در قلم یارا حدیث آرزومنداناگر صد سال بنویسم بود باقی دو صد چندان
در این آتش که من هستم زمانی دشمنت باداکه حالی آب گرداند وجودش گر بود سندان
نیم آن کز تو برگردم فراقم گر کشد یا نهبه زخم از یار برگشتن نباشد مذهب رندان
ز خاک استخوان من دمد بوی وفادارینباشد دوستانت را وفای شست پیوندان
مگر بر جان مشتاقان ببخشاید دلت ور نینه مردی سود میدارد نه تدبیرخردمندان
نمیدانم چه رویست آن که هر جایی که بنمودیزحیرت عقل میگیرد سر انگشت در دندان
میان روضه با رضوان چو بی روی تو بنشینمدر آن ساعت چنان باشم که با اغیار در زندان
به محشر دیدهٔ آدم شود از دیدنت روشندر آن مجمع که اندازد نظر بر روی فرزندان
تمنا یک نظر دارد همام از گوشه چشمتامید بندگان باشد به الطاف خداوندان