گنج

شمارهٔ ۱۴۹

نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیماهل دل را می‌دهد پیغام جنات نعیم
صبح سر بر زد ز مشرق باده پیش آر ای ندیمیک زمانم بی‌خبر کن تاکی از امید و بیم
مرغ گویا گشت مطرب گو نوایی خوش بزنیاد ده ما را وفای یار و پیمان قدیم
هر گران جانی نشاید مجلس اصحاب رابا ملیحی شنگ باشد یا سبک روحی ندیم
در چنین موسم که گل‌ها خیمه بر صحرا زدندگر درون خانه بنشینی بود عیبی عظیم
وصل جانان را غنیمت می‌شمر فصل بهارفرصتی کز دست شد نتوان خرید اورا به سیم
عالم حسن و ملاحت نیست این میدان خاکخار می‌ماند به جا و گل نمی‌ماند مقیم
بعد از این ما و گل افشان و سماع و روی دوستکوس عشق شاهدان نتوان زدن زیر گلیم
صحبت خوبان نباشد بی ملامت ای هماممدعی را گو که از جاهل نمی‌رنجد حکیم