گنج

شمارهٔ ۱۴۲

ساقیا بر سر جان بار گران است تنمباده ده باز رهان یک نفس از خویشتنم
من از این هستی خود نیک به جان آمده‌امتو چنان بی‌خبرم کن که ندانم که منم
نَفْس را یار نخواهم که نه زین اقلیممچه کنم صحبت هندو که ز شهر ختنم
گل بستان جهان در نظرم چون آیدروضهٔ باغ بهشت است نه آخر چمنم
پیش این قالب مردار چه کار است مرانیستم زاغ و زغن، طوطی شکّر سخنم
مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاکدو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم
ای نسیم سحری بوی نگارم به من آرتا من از شوق، قفس را همه درهم شکنم
خنک آن روز که پرواز کنم تا ور یاربه هوای سر کویش پر و بالی بزنم
در میان من و معشوق همام است حجابوقت آن است که این پرده به یک سو فکنم