شمارهٔ ۱۰۹
آفتابی و ز مهرت همه دلها محرورچشم روشن بود آن را که تو باشی منظور
قربتت نیست میسر به نظر خرسندمهمه مردم نگرانند به خورشید از دور
انتظار نظرم پرده صبرم بدریدتا به کی نرگس مستت بود از ما مستور
آنچه میجست سکندر به میان ظلماتگو بیایید و ببینید در این چشمه نور
بود آوازه دور قمری تا امروزدور روی تو شد اکنون به جهان در مشهور
نسبتی هست به دندان تو پروین را لیکهست دندان تو منظوم و ثریا منثور
میکند حسن و لطافت ز تو دریوزه بهارمیکند وام حرارت ز دل ما با حور
گر همام است به جان مشتری تو چه عجبمه و خورشید گواهند که هستم معذور