شمارهٔ ۵۸ - و له ایضا
خواهم که حاجت من بیدل روا کنیخواهم که با وصال خودم آشنا کنی
از فخر پای بر سر هفت آسمان نهمروزی اگر نظر به من بینوا کنی
تا کی کمان چاچی ابرو کشی به منتا کی به تیر غمزه مرا مبتلا کنی
در چین زلف خویش مرا ره نمیدهیاصل تو از خطاست، از آن رو خطا کنی
ای ترک تنگ چشم جفاکار جنگجو!با عاشقان خویش چرا ماجرا کنی؟
در صفّهٔ صفا به تو دارم توقعیکز روی لطف با من مسکین صفا کنی
وآنگه شوی طبیب من زار ناتوانوز لعل خویش درد دلم را دوا کنی
حیدر اگر دعاش کنی منتی منهداعی دولتی، چه شود گر دعا کنی؟
ور خلق روزگار زنندت به تیغ تیزشاید اگر حوالت آن با خدا کنی