شمارهٔ ۴۰ - و له ایضا
بتم چو ساغر یاقوت ناب میگیردگل از حرارت می در گلاب میگیرد
از آن نفس که بدیدم به خواب چشم خوشتگمان مبر که مرا بیتو خواب میگیرد
مگر ز روی تو یک ذره میشود پیداکه مه هلال شد و آفتاب میگیرد
فروغ چهرهٔ خوبت که آب رویم بردچه آتشی است که در شیخ و شاب میگیرد
من از برت نگریزم که الچی غم توچو رستم است که افراسیاب میگیرد
درون کوی خرابات نیستی، حیدربه یاد لعل تو جام شراب میگیرد
فروغ بادهٔ لعلی درون جام بلورچو آتش است که از روی آب میگیرد