گنج

فی توحید الملک العلام جل جلاله

ای ز هستی غلغلی در ملک جان انداختهعکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته
آتشی از مهر در میدان دل افروختهپرتوی از ذات در صحرای جان انداخته
نه تتق در عالم کون و فساد افراشتههفت فرش اندر سرای کن فکان انداخته
مهر وحدت از رخ شاه و گدا افروختهنور قربت در دل پیر و جوان انداخته
شب کنار آسمان پر کرده از در و گهرماه را چون گوی سیمین در میان انداخته
روز فرشی را ز زر گسترده بر روی فلکشب بساطی را به راه کهکشان انداخته
قدرت او صبحدم از جامه ی زرین مهرسبز خنگ چرخ را برگستوان انداخته
در بدخشان، تاب مهر عالم افروزش به صنعخون لعل اندر دل سنگین کان انداخته
هر که بی پروانه ی حکمش زبان آور شدههمچو شمعش آتشی اندر زبان انداخته
زآستین صنع، دست قدرتش روز ازلفتنه ها در دامن آخر زمان انداخته
هر کسی کو آتش حرص و هوا افروختهزآتش غم دودش اندر دودمان انداخته
دوستان را روح و راحت دررسانیده به دلدشمنان را در عذاب جاودان انداخته
هر که عشق او بهشت، از مدبری و کافریآتشی از دوزخش در خان و مان انداخته
غیر نامش هر که نامی بر زبان آورده استاز ندامت، خاک راه اندر دهان انداخته
عاشق ذات جلالش هر دم از مجرای دلناوک آه از زمین بر آسمان انداخته
صانع بیچون به دست قدرت خود در بهشتخوان پرنعمت ز بهر بندگان انداخته
عارف حق از خدا چیزی نخواهد جز لقاگرچه بیند جنت اعلی و خوان انداخته
کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلبکو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته
بنده ای را بر فراز تخت شاهی داده جایبنده ای را دردمند و ناتوان انداخته
زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشواراهبی را مست در کوی مغان انداخته
خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجودسترپوش است و طبق پوشی بر آن انداخته
ذات پنهانش که پیداتر بود از آفتابسر به سر اهل یقین را در گمان انداخته
مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شبخویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته
منشی ملک دوم، آن کو عطارد نام اوستمست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته
مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگراز غریو چنگ در گردون فغان انداخته
خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حقآتشی اندر نهاد خود عیان انداخته
رزم ساز کشور پنجم، شه بهرام نامهیبت قهر حق از دستش سنان انداخته
قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضادست قدرت بر سر او طیلسان انداخته
شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگارهفت گردون معلا زیر ران انداخته
دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آلبر کنار سبزه و آب روان انداخته
چترهای هفت رنگ از شاخه ها افراختهوز زمرد فرشها در بوستان انداخته
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گلبرقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته
شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراختهشور بلبل در میان گلستان انداخته
ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدیغیرت او آتشی در ارغوان انداخته
رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشقغلغلی در بلبل فریادخوان انداخته
در شب معراج گفته یک سخن با مصطفازآن سخن آوازه ای اندر جهان انداخته
دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرندکافران را موج، چون خس بر کران انداخته
دولت او کوس در عرش معلا کوفتهنوبتش آوازه در کون و مکان انداخته
کشتیی کآن نیست در دریای دین ملاح آنلنگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته
حیدر عاشق زبهر آنکه باشد احمدیغلغلی از عاشقی در لامکان انداخته