گنج

ترکیب بند در مرثیهٔ حضرت سید الشهدا (ع)

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۵۶ بیت
طوفانِ خون، ز چشم جهان جوش می‌زندبر چرخ، نخلِ ماتمیان، دوش می‌زند
یا رب شب مصیبتِ آرام‌سوز کیستامشب که برقِ آه، رَهِ هوش می‌زند؟
روشن نشد که روز سیاه عزای کیستصبحی که دم ز شام سیه پوش می‌زند؟
آیا غمِ که، تنک کشیده ست در کنارچاکِ دلم که خندهٔ آغوش می‌زند؟
بسی نوشداروی دل غمدیدگان بودآبی که اشک بر رخ مدهوش می‌زند
ساکن نمی‌شود نَفَسِ ناتوانِ منزین دشنه‌ها که بر لب خاموش می‌زند
گویا به یاد تشنه لبِ کربلا، حسینطوفانِ شیونی ز لبم جوش می‌زند
تنها نه من، که بر لب جبریل نوحه‌هاستگویا عزایِ شاهِ شهیدانِ کربلاست
شاهی که نور دیدهٔ خیرالاَنام بودماهی که بر سپهرِ مَعالی، تمام بود
شد روزگار در نظرش تیره از غباربادِ مخالف از همه سو بس که عام بود
آب از حسین بُرّد و خنجر دهد به شمرانصافِ روزگار ندانم کدام بود؟
آبی که خار و خس، همه سیراب از آن شدندآیا چرا بر آل پیمبر حرام بود؟
خون، دیده‌ها چگونه نگرید بر آن شهیدکز خون به پیکرش کفنْ لعل فام بود
دادی به تیر و نیزه تن پاره پاره رازان رخنه‌ها چو صید مرادش به دام بود
آن خضرِ اهل بیت به صحرای کربلانوشید آبِ تیغ، ز بس تشنه کام بود
تَفتَند، زآتشِ عطش آن لعلِ ناب راسنگین دلان مضایقه کردند آب را
ای مرگ، زندگانی ازین پس وبال شدجایی که خون آل پیمبر حلال شد
مهرِ جهان‌فروزِ امامت به کربلااز بارِ درد، بدرِ تمامش هلال شد
شاخِ گلی ز باغ امامت به خاک ریختزین غم، زبان بلبلِ گوینده لال شد
افتاده بین به خاک امامت ز تشنگیسَروی کز آبِ دیدهٔ زهرا نهال شد
تن زد درین شکنجِ بلا تا قفس شکستبر اوجِ عرش، طایر فرخنده بال شد
شبنم به باغ نیست، که از شرمِ تشنگانآبی که خورد گل، عرق انفعال شد
از خون اهل بیت که شادند کوفیاندلهای قدسیان، همه غرق ملال شد
آن ناکسان، ز رویِ که دیگر حیا کنندسبط رسول را، چو سر از تن جدا کنند؟
خونین لوای معرکهٔ کارزار کو؟میدان پر از غبار بود، شهسوار کو؟
واحسرتا، که از نَفَسِ سردِ روزگارافسرده شد ریاضِ امامت، بهار کو؟
زان موجها که خون شهیدان به خاک زدطوفانِ غم گرفتهْ جهان را، غبار کو؟
اشکی که گرد کلفت خاطر برد کجاست؟آهی که پاک بِسترد از دل غبار کو؟
تا کی خراشِ دیده و دل، خار و خس کندآخر زبانهٔ غضبِ کردگار کو؟
کو مصطفی؟ که پرسد ازین امّت عنودکه ای جانیان، ودیعت پروردگار کو؟
کو مرتضی؟ که پرسد ازین صرصر ستمبوْد آن گلی که از چمنم یادگار، کو؟
ای شورِ رستخیزِ قیامت، درنگ چیست؟آگه مگر نیی که به عالم عزای کیست؟
ای دل چه شد که از جگر افغان نمی‌کشی؟آهی به یاد شاه شهیدان نمی‌کشی؟
سرها جدا فتاده، تنِ سروران جدادر کربلا سری به بیابان نمی‌کشی؟
در ماتمی که چشم رسول است خون فشاناز اشک، غازه بر رخِ ایمان نمی‌کشی؟
کردند بر سنان سرِ آن سرورانِ تولختِ جگر به خنجر مژگان نمی‌کشی؟
دستت رسا به نعمت الوان عشق نیستتا آستین به دیدهٔ گریان نمی‌کشی
هامون، چرا نمی‌کنی از موجِ اشک پُر؟این فوج را به عرصهٔ میدان نمی‌کشی؟
شرمی چرا نمی‌کنی از خون اهل بیت؟ای تیغِ کین، سری به گریبان نمی‌کشی؟
داد از تو، ای زمانهٔ بیدادگر که بازشرمنده نیستی ز ستم‌های جانگداز
نخلِ تری به تیشهٔ عدوان فکنده‌ایاز پا، ستونِ کعبهٔ ایمان فکنده‌ای
از تشنگی سفینهٔ آل رسول رادر خاک و خون، به لجّهٔ طوفان فکنده‌ای
ای خیره سر، ببین که سرِ انورِ که رادر کربلا، چو گوی به میدان فکنده‌ای
از خنجرِ ستیزهٔ هر زادهٔ زیادبس رخنه‌ها به سینهٔ مردان فکنده‌ای
شرمت ز کرده باد، که گیسوی اهل بیتدر ماتم حسین، پریشان فکنده‌ای
آتش به دودمان رسالت زدیّ و بازخصمی به خانوادهٔ ویران فکنده‌ای
دامان خاکِ تیره، ز خون شد شفق نگارطرح خصومتی به چه سامان فکنده‌ای!
جانهای مستمند، نگردند شادکامقهر خدا اگر نکشد تیغِ انتقام
خون از زبان خامهٔ حزین، این قدر مریزدستی به دل گذار، درین شور رستخیز
خامش نشین دلا که به جایی نمی رسدبا روزگارْ خصمی و با آسمانْ ستیز
آسودگی محال بوَد در بسیط خاکمرّیخ دشنه دارد و رامح سنان ستیز
تن زن درین شکنجِ تن و صبر پیشه‌ کنگیرم که پای سعی بود، کو رَهِ گریز؟
عبرت تو را بس است ز احوال رفتگانزندانی حیات بوَد، یوسف عزیز
یا رب به جیب پاک جوانان پارسایا رب به نورِ سینهٔ پاکان صبح خیز
یا رب به اشک چشم یتیمان خسته دلیا رب به خون گرم جگرهای ریز ریز
کز قید جسم تیره، چو جان را رها کنیحشر مرا به زمرهٔ آل عبا کنی