بخش ۹ - تمثیل
ز استاد، که باد روح او شادزیبا مثلی مرا بود یاد
روشن گهرانه، راز می گفتدر سلک فسانه، این گهر سفت
کز خانهٔ کدخدای دهقانبگریخت بُزی، فراز ایوان
می گشت فراز بام نخجیرگرگی به گذاره بود، در زیر
بُز دید چو گرگ را به ناکامبگشاد زبان به طعن و دشنام
چون دید به حال ناگزیرشافسوس شمرد، تا به دیرش
گرگ از سرِ وقت، گفت کای شوخبیداد منت مباد منسوخ
این عربده نیست از زبانتدشنام به من دهد مکانت
بُز را نرسد به گرگ، دشناماین طعن و سخط به ماست از بام
زین گونه، درین زمانهٔ دونافسوس خسان بود ز گردون
هر گوشه، سپهر سفله پروربوزینه و بُز نموده سرور
حیزانِ زمانه را به میدانکرده ست حریف شیرمردان
زین بُز فرمان نبود تشویرگر بود مجال حملهٔ شیر
بز بر سر بام جا گرفتهخوش عرصه ز دست ما گرفته
تا کی به جهان، جگر توان خورد؟فریاد ز چرخ ناجوانمرد
هر خیره سری، به کام داردیک بزچه؟ که صد به بام دارد