گنج

بخش ۱ - مثنوی تذکرهٔ العاشقین

ساقی ز می موحّدانهظلمت بَرِ شرک، از میانه
با تیره دلان چو لمعهٔ نوردر نیم ‎شبان تجلّی طور
در ده که ز خود کرانه گیریمبیخود، رَهِ آن یگانه گیریم
مطرب، دم دلکشی به نی کناین تیره شب فراق طی کن
از صبح وصال، پرده برگیرشام غم هجر، در سحر گیر
تا باز رهم ازین جداییگیرم سرکوی آشنایی
ساقی، قدحی می مغانهسرجوش خم شرابخانه
در کام حزین تشنه لب کننذر دل آتشین نسب کن
تا رخت کشم به عالم آبآسوده شوم ازین تب و تاب
مطرب، نفست جلای جانهاستبا مرده دلان دمت مسیحاست
تنگم چو خون مرده، در پوستنشتر به رگ فسرده نیکوست
دل مرده، تن فسرده گور استآواز نی تو، بانگ صور است
ساقی، قدحی که ناصبورمصد مرحله از شکیب دورم
عشق است و هزار سوگوارییک جان و هزار بی قراری
تا رام شود دل رمیدهبا یار نشیند آرمیده
ای مطرب عاشقان، نواییآرام رمیده را، صلایی
کز فیض دمت سرور یابیمما تفرقگان، حضور یابیم
در رقص آییم، کف فشانانبر نطع سپهر، پای کوبان
ساقی سر ماست، خاک نعلینبردار غبار هستی از بین
تا آینه ام صفا پذیردعکس رخ دلربا پذیرد
گردید چو جلوه گاه دلدارآیینه گذار و عکس مگذار
ای مطرب جان، رَهِ دگر گیریک ره ز ترانه پرده برگیر
دستان زنِ دل، شکسته بال استمشتاق به ناله های حال است
کز ذوق سماع، پر برآرداین کهنه قفس بجا گذارد
ساقی بده آن می مروّقتا جان، کُند از قیود، مطلق
از خود بفشاند آب و گل رابیند رخ آن بت چگل را
گردد ز شراب وصل مدهوشاز هر چه جز او، کند فراموش
مطرب، دل ما اسیر رنج استمرغ سحری ترانه سنج است
بنشین و تو هم ترانه سر کنافسانهٔ عاشقانه سر کن
تا راه دیار یار گیریماز هر دو جهان کنار گیریم
ساقی می عاشقانه پیش آرجان داروی جاودانه پیش آر
عشق است و هزار نامرادیکالای وفاست در کسادی
تا نغمهٔ خوشدلی سراییمیکدم با یار، خوش برآییم
مطرب، نی خوش نوا به دم گیرگو آتشم از درون عَلم گیر
ازکف شده نقد عمر بیرونآهنگ حُدی، بزن به قانون
باشد کم عمر رفته گیرمتاوانش، ازین دو هفته گیرم
ساقی، بده آن می دلاراکش طور خم است، رشک سینا
تا ساعتی از خودی رهاندیکدم ما را ز ما ستاند
جان، مست لقای دوست گرددباقی به بقای دوست گردد
ای مطرب عاشقان، سرودیشاهنشه عشق را درودی
یاران قدیم را سلامیمستان وصال را پیامی
کاین سوختهٔ تف جداییدارد نظر از شما، گدایی
ساقی، به چراغ مسجد و دیرروشن نشود مرا رَهِ سیر
صعب است رَهِ خطیر هستیگردد سپری، مگر به مستی
برق قدحی به راه من گیردر شعله، شب سیاه من گیر
مطرب، چه فسرده ای، سرودیبرکُن ز خَسَم به شعله، دودی
سدکن ره ناله ای، خدا رابی پرده کن، آتشین نوا را
کز گریه غبار دل نشانیمبر چرخ سرآستین فشانیم
ساقی، می آفتاب وش کو؟بر جبههٔ شعله، داغ کش کو؟
تاریک شبم فرو گرفتهمار سیهم،گلو گرفته
شمع ره کفر و دین برافروزصبح شفقی جبین، برافروز
مطرب، نفسی برشته داریدُردانه بسی به رشته داری
در جیب و کنار گوش ما کنتاراج متاع هوش ما کن
مشکین نفسیّ و آتشین لعلافکنده لبت در آتشم نعل
مطرب، دم جان فزات نازممستانه ترانه هات نازم
مگذار به حال خویش ما راسر کن رَهِ دلکشی، خدا را
تا روز خیال رخ نمایدبختم به فلک رکاب ساید
رخش تک و پوی را کنم پیآسوده کنم مقام در حی
ساقی، سر همّت تو گردمپروانهٔ طلعت تو گردم
شیدی دو سه، صوفیانه برداراین ما و من از میانه بردار
شمع رخت انجمن فروز استپروانهٔ زهد و عقل سوز است
دیرینه گدای می پرستماز ساغر می تهیست دستم
مطرب، نفسی به کار نی کنجانی به تن نزار نی کن
دی ماه جهان، بهارم افسرددم سردی روزگارم افسرد
بنواز به بانگ آشناییدر زن به دل، آتشین نوایی
ساقی، به صفای می پرستانکز شرم برآ، به بزم مستان
می کن به قدح جبین گشادهچون گل، کف نازنین گشاده
ما تشنه لب زلال فیضیمدریوزه گر نوال فیضیم
ای مطرب عاشقان، خروشیای هاتف قدسیان، سروشی
خون در تن من فتاده از جوشبردار ز راز عشق، سرپوش
بخراش به ناخنی رگِ چنگبگشا نَمِ خونم از دل تنگ
ساقی، گل و جوش نوبهار استچون چرخ، زمین شفق نگار است
از صوت هزار، در چمنهانسرین زده چاک، پیرهنها
مپسند مرا به دلق سالوسمگذار به قید نام و ناموس
مطرب، ز خموشیت به رنجمخون شد دل و جانِ نکته سنجم
سنجیده رهی به گوش ما زنآتش به نهاد هوش ما زن
فریادرسی کجاست جز تو؟عیسی نفسی کجاست جز تو؟
ساقی، به صفای طینت میبزدا غم دل، به همّت می
مگذار درین خمار ما راافسرده و سوگوار ما را
در ده قدحی به رغم اخترروشنگر آفتاب انور
مطرب، به ترانه های دلکشدر خرمن کفر و دین زن آتش
آزردهٔ نیش و کفر و کیشمآزاد کن از طلسم خویشم
هستی، غم و درد جان گزایی ستاین عمر، دراز اژدهایی ست