بخش ۱۴ - خطاب به پادشاه در قبول صلح و ترک ستیز و اندرزی چند از حِکم
چو دشمن دَرِ صلح زد، در پذیرمبادا به خصمی شود ناگزیر
ز خصم ار بسی دیده باشی گزندبه رویش دَرِ آشتی را مبند
به نیروی خود، سخت گیری مکنرسا شد چو دستت، دلیری مکن
بسا دیده باشی که مور حقیرزند پنجه با مغز شیر دلیر
بسی صعوه، در چشم شاهین و خادزند چنگ، چون کار با جان فتاد
اگر صلح خصم، از زبونی بودبه افتاده، پیکار دونی بود
وگر دوست گشته ست خود یار توستسزاوار یاری، ز پیکار توست
نظام جهان گر نسازد ضروربود جنگ، جهل و فساد و غرور
جهاد از پی راحت عالم استوگر نه، چه کین با بنی آدم است؟
به جنگ ار نبندد کمر، عقل و رایچه خصمی کند کس به خلق خدای؟
چو عضوی شود گنده، باید بریدوگرنه، کند عضو دیگر پلید
چنین است حَدِّ سیاست بدانبه کف تیغ داری، به حکمت بران
هوا و هوس را مکن پیرویکه بختت جوان باد و دولت قوی
در آسایش خلق یزدان بکوشمشو نیش، تا می توان گشت نوش
رسوم خدایی چو ندهی رواجکلاه گدایی ست بهتر ز تاج
نباشد گرت پند ما، دلپذیرحصیر فقیری، به است از سریر
تو دانی که در سروری رنجهاستچنین رنج ها، نز پی گنج هاست
کشد رنج، بخرد به امّید خیروگرنه چه حاصل از این کهنه دیر؟
نماند کسی در جهان دژمولی نام نیکش بماند عَلَم
که دارد همان کهنه پیر جهانبه نیکی جوان، نام نوشیروان