بخش ۴ - از خوان وصال به سرانگشت خامه نمکی چشیدن و عرض نیاز را به بساط خطاب کشیدن
عجب نبود که گردی دستگیرمفقیرم یا رسول الله، فقیرم
لب خشک مرا درجرعه، نم نیستکف جود تو را سرمایه کم نیست
به محتاجان کریمان را نظرهاستصدف را ز ابر نیسانی گهرهاست
کند دامنکشان ابر بهاریبه کشت تشنه کامان آبیاری
طراوت بخشیِ باد بهارانکند هر خار را،گل درگریبان
مرا کوته، کف از دامان مقصودتو را در آستین گنجینه جود
به انعامت، تسلی مرغ و ماهیخطاب حضرتت عاجزپناهی
کنی گر گوشهٔ چشمی به سویمنریزد در دو عالم آبرویم
خورم حسرت بر آن فرخنده ایامکه در طوف حریمت می زدم گام
سرم بر آستانت جبهه فرسایدلم بر خاک درگاهت جبین سای
در آن فرخنده مأوا شاد بودمز قید هر دو کون آزاد بودم
کنون افتاده ام از درگهت دورز داغ هجر، دارم سینه ناسور
اسیرم درکف نفس هوسناکتو بگشا بندم از پا چست و چالاک
ازین نخجیر عاجز برگشا، دامکه آزادانه، در راهت زند گام