شمارهٔ ۸۸۲
کند گردآوری زلفش، دل شوریده بسیاریکه زندان را نباشد بهتر از زنجیر، دیواری
تغافل می کند تیغ تو تا کی با رگ جانم؟ز کفر بی سرانجامم، به جا مانده ست زنّاری
خروشی دلخراش از رخنه های سینه می آیدصفیری می سراید در قفس، مرغ گرفتاری
غبار تربتم، در چشم شیران خاک می ریزدخدنگی خورده ام از کیش مژگان ستمکاری
ز خورشید جهان آرای رخسار نگه سوزشدر آتشخانه ى دل، هر طرف گرم است بازاری
تپان درخاک و خون، چون نیم بسمل جان گسل دارددل آزرده را، بیماری چشم جگر داری
حزین ، آخر زیان عشقبازی، سود می گرددکه بازار نگه، گرم است، با خورشید رخساری