گنج

شمارهٔ ۸۷۰

ابر، تر دامن و سرد است هوا ای ساقیخوش بود بادهٔ خورشید لقا، ای ساقی
دردسر می کشی از نالهٔ مخمور، چرا؟می توان بست به جامی، لب ما ای ساقی
به در میکده، از خشکی زهد آمده ایمنشود تر نشود دامن ما ای ساقی
باطن پاک بزرگان همه جا یارت بادبه خم باده سپردیم تو را ای ساقی
ابر احسان تو دریا دل و ما سوخته جانشرم بادت ز لب تشنهٔ ما، ای ساقی
گرچه با ابر کفت، دم زدن ما بیجاستجام اگر می دهیم، هست به جا ای ساقی
عمرها شد که ز خونین جگران است حزینبه اسیران وفا، چند جفا ای ساقی؟