شمارهٔ ۸۵۱
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟دمار از روزگار کفر و ایمان برنمی آری؟
نمی سازی چرا آزاد، از قید خودی ما را؟دل از امّید و بیم وصل و هجران برنمی آری
ز چشمت، موج بی پروا نگاهی، برنمی خیزدچه دیدی کز نیام این تیغ عریان برنمی آری؟
نمی سوزی به خاک نامرادی، تخم امّیدیکه دود از خرمنم، ای برق جولان، برنمی آری
به شکر خنده، نگشایی لب زخم اسیران راکه شور محشر از خاک شهیدان برنمی آری
دو روزی مانده باقی ساقی، ایام بهاران راز قید توبه ام تاکی، پشیمان برنمی آری؟
شب وصل است ای دل، از جمالش دیده روشن کنسری چون شمع، تا کی از گریبان بر نمی آری؟
نمی بخشی گشاد، از شست بی باکی، نگاهی راکه آهی از دل گبر و مسلمان برنمی آری
حزین از کهنه دیر جسم، جان را، خیمه بیرون زنچرا این کعبه را از کافرستان برنمی آری؟