گنج

شمارهٔ ۸۲۹

بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنیمی زیبدت که ناز به کون و مکان کنی
این لطف جلوه ای که ز سرو تو دیده امبر خاک اگر گذر فکنی پرنیان کنی
هر جا گشایی از پی دل زلف پرشکنمرغان سدره را همه بی آشیان کنی
مشکین شود غزال نگاهت به یک نظرای کاش جیب بخت مرا سرمه دان کنی
ای عندلیب با تو مرا حقّ صحبت استخواهم که خاک تربت ما گل فشان کنی
دزدد به کام خویش زبان، شمع انجمنهر جا که شرح قصّهٔ سوز نهان کنی
گردد طراز دامن دشت جنون حزینخونابه ای که از رگ مژگان روان کنی