گنج

شمارهٔ ۷۹۷

تا رفته از نظر، ز تنم جان برآمدهشرمندهام که در غمش آسان برآمده
از پیچ وتاب عشق ندارم شکایتیدل در شکنج طره پیچان برآمده
یوسف صفت غمم ز جفای زمانه نیستگلگونه ام به سیلی اخوان برآمده
از تیغ او مرا تن صدپاره خوش نماستچون گل تنم به زخم نمایان برآمده
نگذاشته ست در جگرم داغ عشق نمخونابه ای به کاوش مژگان برآمده
در تنگنای شهر چه سان وا شوم حزین ؟دیوانهام به کوه و بیابان برآمده