شمارهٔ ۷۷۴
خارم که نیست گلشن صورت سرای مندهرم نمی خرد که ندارد بهای من
گوی نه آسمان سرپا خوردهٔ من استروی فلک کبود شد از پشت پای من
آوازهٔ مرا نکند بخت تیره پستدر سرمه چون نگاه نخوابد صدای من
سیّارگان پی سپر کاروان شوقره گم کنند اگر نخروشد درای من
خورشید عالمم ز دل گرم جوش خویشاز سردی زمانه نگردد هوای من
رفتم ز خود چو در دلم آمد خیال توتنها نشسته ای تو و خالی ست جای من
از چاره سازی دل خود عاجزم حزینکار مرا به خود نگذارد خدای من