شمارهٔ ۷۲۹
از وضع زخود رفتگی یار خرابماز حیرت آن آینه رخسار خرابم
فریادکه از هستی من گرد بر آمداز شیوه آن قامت و رفتار خرابم
بلبل رود از دست ز بوی گل و سنبلاز نکهت آن طرّهء طرّار خرابم
باشد خبر از هر رگ جانی مژه اش رااز مستی آن نرگس هشیار خرابم
آن بی خبر از خود چه خبر باشدش از من؟از نشئه آن ساغر سرشار خرابم
تا کی به من آن دلبر سازنده نسازدفریاد که از ناز خریدار خرابم
هر زخمه که زد بر رگ جان و دلم آمدازکاوش آن غمزهء خونخوار خرابم
موسی به همین جرعه زخود رفت مکن عیبگر من به تجلّی گه دیدار خرابم
من واله حسن تو، تو در حیرت خویشیاز حال تو ای آینه رخسار خرابم
از ملک وجودم اثری عشق تو نگذاشتچون کشور سلطان ستمکار خرابم
با جلوهٔ حسن تو ندارم خبر از خویشچون بلبل شوریده به گلزار خرابم
زلف تو کند کافر و لعل تو مسلماناز کشمکش سبحه و زنّار خرابم
دیروز حزین از می وصلش دل و جان سوختامروز ز محرومی دیدار خرابم