شمارهٔ ۷۲۳
ما خضر دل به چشمه پیکان فروختیمارزان به تیغ غمزه رگ جان فروختیم
رنج تو بود راحت ما دل فتادگانای زهد، مژده باد که ایمان فروختیم
دادیم گرد هستی خود را به سیل اشکویرانه ای که بود به طوفان فروختیم
کالای زشت نیست پسند مبصّرانآگاهی ای که بود به نسیان فروختیم
چیزی که داشت سعی تهیدست در بساطپای شکسته بود به دامان فروختیم
آبادی خرابه دنیا که می کند؟این عشوه خانه را به بخیلان فروختیم
مرهم بهای مهر طبیبان که می دهد؟ناسور داغ را به نمکدان فروختیم
بردیم نقد حسرت و دادیم دل به توخاطر گران مدار که ارزان فروختیم
غفلت علاج تفرقهٔ روزگار بودمژگان اگر به خواب پریشان فروختیم
گرید به حال سینهٔ ناپخته، کار دلما این تنور سرد به طوفان فروختیم
کاسد شدهست در همه بازار جنس نازاز بس که دین به گبر و مسلمان فروختیم
اندوه روزگار، سویدای دل گرفتآخر به دیو خاتم فرمان فروختیم
عزت که بود موهبت کبریا حزینمشکل به دست آمد و آسان فروختیم