شمارهٔ ۷۱۰
دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندمشکایت تا سر مژگان رسید و بازگرداندم
به دل نگذاشت پا را از غرور حسن و من دل رابر آوردم به گرد آن سراپا ناز گرداندم
نهانی شب به کویش رفته بودم ناله ای سر زدسگش نزدیک شد بشناسدم آواز گرداندم
رقیب ار محترم شد، خواری من عزتی داردکزو تیغ نگاه آن شکارانداز گرداندم
قلم فرسود و عمر آخر شد و ما را سخن باقیبسی انجام این غمنامه را آغاز گرداندم
خمش کردم لب و از خامه ام می آید آوازیبه دل بسیار می زد، نغمهٔ این ساز گرداندم
حزین این بوستان را از خس و خار کهن خالیبه برق ناله های آشیان پرداز گرداندم