گنج

شمارهٔ ۶۶۷

نخواهد از شکنج دام هرگز کرد آزادمتغافل پیشه صیادی که خوش دارد به فریادم
به کونین التفاتم نیست ز اندک التفات توفراموش از دو عالم کرده ام تا کرده ای یادم
به اندک شیوه ای دل را تسلی می توان کردنترحم گر نخواهی کرد، گوشی کن به فریادم
اگر یک دم تهی از گرد کلفت دامنم می شدسبک روحی، نسیم وصل را تعلیم می دادم
اقامت در بساط زندگی دور است از غیرتکند گر ناله امدادی، غباری در ره بادم
گشاید بال و پر هر قدر می، مینا شکن باشدشگون دارد شکست شیشهٔ دل را پریزادم
تمنّای جهان از تلخ کامان می شود حاصلز جان خوبش، کام تیشه شیرین کرد، فرهادم
فراموشم نمی سازد حزین از ناوک نازیاسیر دلنوازیهای آن بی رحم صیادم