گنج

شمارهٔ ۶۵۶

اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردمبه آهی سنگ را چون سینه ناخن گیر می کردم
اگر همّت ز من می خواست دل های سحرخیزاندم گرمی به کار آه بی تاثیر می کردم
دلی ز اندیشه فارغ داشتم در می پرستیهابه یک ساغر علاج عقل پرتزوبر می کردم
ندارد حسن لیلی چون من، از خود رفته مجنونیسواد زلف او می گفتم و شبگیر می کردم
به یاد زلف مشکینش من شوریده سر، شبهامسلسل قصه ای در حلقهٔ زنجیر می کردم
دل عاشق سخن، میشد اگر یک ره دچار منحکایت ها از آن مژگان خوش تقریر می کردم
حزین گر می گشودم پرده از کار جم و جامشدل دنیاپرستان را، ز عالم سیر می کردم