شمارهٔ ۶۴
گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا راخدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را
به مجنون تنگ شد دشت جنون، از شور سودایمبه هم پیچد سر شوریده ام، دامان صحرا را
تب گرمی چو شمع داغ آتش طلعتی دارمپر پروانه سازد نبض من، دست مسیحا را
به کنعان، چشم پاکی در سراغ خویشتن داردنمی ماند به کف پیراهن یوسف، زلیخا را
دلم را بی قراری در بغل، آرام می گرددگران لنگر کند تمکین من، موج سبکپا را
به این شوخی نسوزد هیچکس را اختر طالعکه بختم نیل چشم زخم شد، زلف شب آسا را
عبث ناصح مرا دست تسلّی می نهد بر دلنیندازد کف از بی طاقتی، شوریده دریا را
حزین ، از خامه ات خیزد، سروش وادی ایمنتجلی طور می سازد، نی آتش نواها را!