شمارهٔ ۶۱
درین دریای بی پایان، درین طوفان شورافزادل افکندیم، بسم الله مجریها و مرسیها
مگر این بحر بی پایان، حریف درد دل گرددکه دارد در جگر دریای آتش، حرص استسقا
ز راه فیض، نتوان دیدهٔ امّید پوشیدنکه باشد کاروان مصر، بوی پیرهن کالا
نکونامان، سر شوریده ای دارم به ننگ اندرغم آشامان، دل دریاکشی دارم نهنگ آسا
نیاسودم به سر مستی، نیاشفتم به مخموریبه یک حالت سرآوردم، چه در سرّا، چه در ضرّا
تهی دستیم، از سود و زیان ما چه می پرسی؟درین بازار قلّابی، نه دین داریم و نی دنیا
ز دنیا نفرتی دارم، ز عقبا وحشتی دارمبه این سامان، منم سلطان دارالملک استغنا
تراشد از دل سنگین من بتخانه را آزرفروزد از شرار من، چراغ دیر را ترسا
به تهمت بوالهوس بر خویش می بندد، نمی داندکه داغ عشق باشد بر جگر چون لاله، مادر زا
سرم از خشک مغزی های زهد آسوده می گرددبه مستی گر دهد ساقی به دستم گردن مینا
به افسونِ لبی، چون نی حزین از خود تهی گشتمتو آگاهی ز حال بیخودان، یا عالم النّجوا