شمارهٔ ۵۹۵
زندگی در جمع سامان رفت، حیفصبح در خواب پریشان رفت، حیف
دانه اشکی نیفشاندیم ماعمر چون سیل بهاران رفت، حیف
نور جان در ظلمت آباد بدنچون چراغ زیر دامان رفت، حیف
از بیابان رفت تا مجنون ماشوخی از چشم غزالان رفت، حیف
می شدی بتخانه ها تعمیر کردمشت خاک ما به جولان رفت، حیف
شیشه ها شد از می روشن تهینور چشم می پرستان رفت، حیف
دل به امیدی درین وحشت سرااز پی آهو نگاهان رفت، حیف
دیدهٔ عبرت نمالیدیم ماعمر در غفلت به پایان رفت حیف
بوی عشق از جیب جانی برنخاستزین سفال کهنه، ریحان رفت، حیف
ناله ی عاشق نمی آید به گوشاز چمن مرغ خوش الحان رفت، حیف
اول شب از گداز دل حزینشمع بزم ما به پایان رفت، حیف