شمارهٔ ۴۸۰
پیکان تو مشکل که به دل یار توان کرددیگر چه علاج دل بیمار توان کرد؟
من مردم و یک بار به خاکم نگذشتیاین کوه غمی نیست که هموار توان کرد
کس شغل محبّت نرسانده ست به پایاندل چون رود از کف چقدر کار توان کرد؟
صرصر چه زند گرم به خاکستر من پای؟بختم نه چنان خفته که بیدار توان کرد
صد عقده بود بر دلش از بار علایقاین سبحه به گرد سر زنّار توان کرد
بر دوش اگر بار سر خویش کشیدیمشادیم که خاک قدم یار توان کرد
شور تو حزین از لب شیرین سخن کیست؟مصر از نی این خامه شکر بار توان کرد