گنج

شمارهٔ ۴۷۰

از حرف سست توبه، لب را گزید بایدگر لب نمی کشد می، حسرت کشید باید
در عشق ناخوش و خوش شوریدگان بدانندمطرب دم رسایی در نی دمید باید
شاید دهد دلش را با دوست آشناییدر خانقاه صوفی، یک خم نبید باید
آشفته روزگارم، جایی قرار من نیستبزمی که با حریفان، گفت و شنید باید
با آفتاب می زد، از یک پیاله شبنمگر ذوق وصل داری، از خود برید باید
زلف سیه برافشان، شب را به مشک تر گیرطرف نقاب بگشا،گر صبح عید باید
عشرت به کام خواهی، آیینه را به برگیرعیش مدام خواهی، لب را مکید باید
این آن غزل که گفته پیش از حزین سناییاین طرز گفتگو را از وی شنید باید