شمارهٔ ۳۹۷
طرب یعقوب من در گوشهٔ بیت الحزن داردچمن در آستین چشمم، ز بوی پیرهن دارد
کسی کآشفته حال جلوه هر جایی او شدنیاز بلبلان با نازنینان چمن دارد
صدف در پاس گوهر، بسته می دارد دهان خودلب خاموش من حرفی از آن شیرین سخن دارد
توان دانست حال شب نشینان وصالش راز آه آتش آلودی که شمع انجمن دارد
به خواب مرگ هم از دست دل یک دم نیاسایمکف بی طاقت من کار با جیب کفن دارد
غزال شیرگیر نرگس مستش به استغنانگاهی با سیه چشمان صحرای ختن دارد
به درمان دل پرخون من برآب زد نقشیلب پیمانه پیغامی، به آن پیمان شکن دارد
سزدگر بیستون نازد به بازو، عشق ظالم راکدامین لاله رنگین تر، ز خون کوهکن دارد؟
نمی آید حزین از دست من کار دل نازککه این مینا می پر زوری از عشق کهن دارد