شمارهٔ ۳۸۴
امشب که دل در آتش آن گلعذار بودهر موی بر تنم رگ ابر بهار بود
غافل نمود چهره و دیدار، رو ندادچشمی که داشتم به ره انتظار بود
محرومی وصال همین در فراق نیستتا یار بود دیده به حیرت دچار بود
امروز طبع در پی فکر بلند نیستشهباز ما همیشه همایون شکار بود
آن شاخ گل ز حال که پرسد درین چمن؟چون من هزار عاشق بی اعتبار بود
ای گریه گرد غم ننشاندی چه فایده؟بسیار خاطرم به تو امّیدوار بود
نبود به غیر سینهٔ خونین دلان حزیندشتی که لاله اش جگر داغدار بود