شمارهٔ ۳۴۸
خوبان به ره مهر و وفا پا نگذارندتا حسرت عالم به دل ما نگذارند
این رسم، غریب است که در خلوت دیداربی پرده درآیند و تماشا نگذارند
هرگز نکند گل، چمن بی سر و پایانتا بر سر خار، آبله ی پا نگذارند
الفت هوسم نیست به دلهای چمن سیرترسم که مرا با غم خود وا نگذارند
مستان چه خرابند که خوناب دلم رادر جام نریزند و به مینا نگذارند
هرگز نزند خیمه برون، آه من از دلوسعت طلبان دامن صحرا نگذارند
از قافلهٔ اشک سبک خیزتری نیستاین گرم روان، بار به دلها نگذارند
از پای دل خویش بکش خار علایقراهی ست که سوزن به مسیحا نگذارند
دوری ست که خون با دل کس گرم نجوشدشهری ست که دیوانه به غوغا نگذارند
نگذاشت فلک در کف اخوان غیورشتا دامن یوسف به زلیخا نگذارند
زاهد، کم خود گو، به حریفان چو نشستیبگذار که با خویش تو را وا نگذارند
رفعت طلبان را نرسد دست به جاییتا پا به سر دولت دنیا نگذارند
امّید حزین اینکه درین عهد، نکویانکار دل امروز، به فردا نگذارند.