گنج

شمارهٔ ۳۳۹

با تیغ‌بازی مژه‌ات جان که می‌برد؟از چنگ کفر زلف تو، ایمان که می‌برد؟
بر کف نهاده‌ام دل صد چاک خویش رااین شانه را به زلف پریشان که می‌برد؟
مشکل کشد دلش به سر کوی عاشقاناین شمع را به خاک شهیدان که می‌برد؟
ناز و کرشمه، غمزه، به خون جمله تشنه‌اندجان از مصاف شیر شکاران که می‌برد؟
عشق آزمود قوّت بازوی خویش راتا پنجه‌ای به پنجهٔ مژگان که می‌برد؟
در زیر سنگ مانده کفم از فسردگیپیغام چاک را، به گریبان که می‌برد؟
جز من که در گره زده‌ام اشک و آه رااخگر به جیب و شعله به دامان که می‌برد؟
بوسیده‌ایم ما لب جان‌بخش یار راحسرت به خضر و چشمهٔ حیوان که می‌برد؟
گر بشکنیم زیر لب این خوش صفیر راپیغامی از قفس به گلستان که می‌برد؟
شرمنده کرد گریه‌ام، ابر بهار راشبنم به شطّ و قطره به عمّان که می‌برد؟
نبود تو را حریف، کسی در سخن حزینبا خامهٔ تو، گوی ز میدان که می‌برد؟