گنج

شمارهٔ ۳۲۹

جگر تشنه ام از لعل تو سیراب شودچه غم است اینکه به کام دل احباب شود
لاف عزلت زدن آن روز تمام است مراکه خم ابروی او گوشهٔ محراب شود
شمع روشن ننماید شب ظلمانی راساقیا می به قدح ربزکه مهتاب شود
غفلت افزود تو را زاهد، از افسانهٔ عشقنیشتر در دل افسرده، رگ خواب شود
خشکی زهد، ز ما گرد برآورد حزیندامن خرقه بیفشار که سیلاب شود