شمارهٔ ۳۲۳
سر رشته صبری که ز دل رفت و نهان شدما را رگ جان گشت و تو را موی میان شد
اورنگ نشین بوده ام اقلیم بقا رااین جسم فرومایه مرا دشمن جان شد
در شام غریبی مطلب لقمه بی رنجموسی چو برون از وطن افتاد شبان شد
مشکل به شط باده شود زاهد سگ، پاکبیجا دو سه جامی می پاکیزه، زیان شد
گفتی سخن از هجر و گشودی لب زخممرفتی ز نظر، خون دل از دیده روان شد
گفتم شکنم توبه، خزان آمد و گل رفترفتم که به می روزه گشایم، رمضان شد
با طبع کهن چیست حزین ، این همه شوخی؟در عشق عجب نیست، اگر پیر جوان شد