گنج

شمارهٔ ۳۱۹

ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشدکدورت در دل بی مدّعا هرگز نمی باشد
قیامت آمد و رفت و نیامد وعدهٔ زودشوفا در یاد آن دیر آشنا هرگز نمی باشد
یکی از وصل می گوید، یکی از هجر می نالدبساط عشق بازان بی نوا هرگز نمی باشد
ز خاطر، باده اول می زداید زنگ هستی رانماز می گساران را، ریا هرگز نمی باشد
زخود رفتن سفر باشد، خراباتی نژادان رابه کوی می پرستان نقش پا هرگز نمی باشد
کند سرپنجهٔ افتادگی، صید زبردستانسپاه خاکساران را، نوا هرگز نمی باشد
حزین ، احسان بود پیش از طلب، رسم جوانمرداندَرِ ارباب همّت را، گدا هرگز نمی باشد