شمارهٔ ۳۰۹
خوش آنکه دلم آینه سیمای تو باشددر خلوت اندیشه، همین جای تو باشد
فردوس برد رشک برآن سینهٔ گرمیکآتشکدهٔ حسن دلارای تو باشد
جنت قفس تنگ بود، مرغ دلی راکآموختهٔ زلف چلیپای تو باشد
از دیدن خورشید خبردار نگرددآن دیده که حیران تماشای تو باشد
آن شهد، که از کام برد تلخی هجرانپیغام لب لعل شکرخای تو باشد
بر هم زدن معرکهٔ گرم قیامتدر قبضه مژگان صف آرای تو باشد
اشکم اثر از لعل می آلود تو داردآهم علم از قامت رعنای تو باشد
کو بزم وصالی که دل سادهٔ من بازآیینه صفت، محو سراپای تو باشد؟
سرهای سران، ناصیهٔ لاله عذارانخاک قدمی، کآبله فرسای تو باشد
از خاک شهیدان نگاه تو، توان یافتآن نشئه،که در جام مصفای تو باشد
هر چند، شد از جور تو بر باد غبارمدر سینه همان نقش تمنای تو باشد
صد صبح برآید ز گریبان شب ماگر نکهتی از زلف سمن سای تو باشد
با آنکه سر بی سر و پایان خودت نیستخواهم که سرم خاک کف پای تو باشد
کوته شود افسانهٔ شبهای جداییگر نکته ای از لعل دلاسای تو باشد
پیغام صبا زندهٔ جاوید نسازداین مرحمت از لعل مسیحای تو باشد
صبر دل عاشق کم و غمهای تو بسیاررحم است بر آن خسته، که شیدای تو باشد
آزادی جان از قفس جسم حزین راعمریست که دربند یک ایمای تو باشد