شمارهٔ ۳۰۵
غرور ناز با کوه تحمّل برنمیآیدبه خودداری من سیل تغافل برنمیآید
نه آن مرغ است دل، کآسان گذارد آشیان خودبه افسون از خم آشفته کاکل برنمیآید
بود هرچند گوش نغمهسنجانِ چمن سنگینصفیر زاغ با گلبانگ بلبل برنمیآید
به صحرا گر نمایی چهره، رو پنهان کند لالهبه گلشن گر گشایی زلف، سنبل برنمیآید
نمیگردد به مستی آشنا چون پاس مستوریتغافلپیشهٔ من، با تجمّل برنمیآید
قد خم دیدهام، پر دیده طوفان حوادث راکند هرقدر طغیان، سیل با پل برنمیآید
حزین از خامهات گل کرده سامان سیهبختیز خجلت بلبل مخمور آمل برنمیآید