شمارهٔ ۲۸۷
زان شمع گلعذاران، هرجا سخن برآیدپروانه از چراغان، مرغ از چمن برآید
گر طره برفشاند، آن عنبرین سلاسلشوریده سر به بویش، مشک از ختن برآید
در هر زمین که گردد، میراب عشق، دهقانگر خار و خس فشانی سرو و سمن برآید
همچون صدف به سینه، هر نکته را بپرورگوهر نگشته حیف است، حرف از دهن برآید
دارم ز داغ حسرت، روشن مزار خود رامانند شمع فانوس، آه از کفن برآید
چون برگ گل که آید، با آب جو ز گلشنبا اشک، پارهٔ دل، از چشم من برآید
احسان عشق با من افزون حزین از آنستکز عهدهٔ بیانش، کام و دهن برآید