شمارهٔ ۲۴۱
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟مراست غم که ندانسته ای وفایی هست
به آفتاب چرا تیغ مطلعم نکشدمرا که در نظر، ابروی دلگشایی هست
چه بسته ای ره پیغام، محرمان چو شدندکبوتر حرمی، قاصد صبایی هست
به دیده، از مژه گلگون تر است هر خارشبه راه کوی تو، رند برهنه پایی هست
سماع خاطر شوریدگان به مطرب نیستبه وادی ای که منم، ناله ی درایی هست
خراب می کند آخر ز سیل گریه مرامیانه ی من و دل، طرفه ماجرایی هست
حزین به خاطر خود یاد خیر، ره ندهیدرون خلوت دل یار آشنایی هست