شمارهٔ ۲۲۵
دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساختبوی گل و نسیم گلستان به ما نساخت
پروانه را در آتش سوزان چه زندگی ست؟وصل تو چون مصیبت هجران به ما نساخت
در هیچ شهر و هیچ دیارم قرار نیستصبح وطن، چو شام غریبان به ما نساخت
تنگ است جلوه گاه دو عالم به وحشتمآرام شهر و شور بیابان به ما نساخت
عیسی نشسته است به بالین من خجلآب و هوای کشور امکان به ما نساخت
ساکن، درای قافله ی ما نشد حزبندر هجر و وصل، این دل نالان به ما نساخت