شمارهٔ ۲۰۷
تا دل از خود نرود، حال پریشانی هستذوق وصلی به کمال و شب هجرانی هست
چون سر از پیرهن عشق برآرد عاشق؟نه رقیبی و نه مصری و نه کنعانی هست
سر به سر شکر و شکایت همه از یاد رودنه لب زخمی و نه چاک گریبانی هست
منم آن موسی سرگرم که در طور وجودهر طرف می نگرم، آتش سوزانی هست
کشور حسن تو را باغ و بهار عجبیستهر طرف مستی و هر گوشه غزلخوانی هست
از در لطف درآ، چین جبین را بگشایذوق خاطر به شکر خندهٔ پنهانی هست
آنقدرها نبود بانگ جرس سینه خراشپی این قافله گویا دل نالانی هست
دام اگر مرغ چمن را گل فارغبالی استبهر جمعیّت ما زلف پریشانی هست
رانده است از همه در، غیرت عشقت، زاهدور نه در دیر و حرم، دشمن ایمانی هست
آستین پرده در، از دیدهٔ خونبار من استتا مرا در رگ جان، کاوش مژگانی هست
بوی دل از نفس گرم تو پیداست حزینمی توان یافت، تو را آتش پنهانی هست