شمارهٔ ۱۳۶
نمیگوید کسی امروز چرخ بیمروت راکه تا کی میخوری چون آب، خون اهل غیرت را
صف برگشته مژگانی که من سرگشتهٔ اویمچو مجنون برده از چشم غزالان خواب راحت را
بود هرگوشه برپا محشر داغ نمک سودیببین در سینه من شور صحرای قیامت را
فلک را فارغ از تدبیر کار رزق خود کردمگزیدم شمع سان از بس که انگشت ندامت را
به عادت اینکه در هر لمحه مژگان می زنی برهمکف افسوس باشد چشم خواب آلود غفلت را
حزین گر می کنی، پیش از رقیبان جان نثارش رامکن چون غافلان از کف رها دامان فرصت را