گنج

شمارهٔ ۱۰۹

مکش چون دورگردون بر رخم داغ جدایی راچو من پروانه ای باید چراغ آشنایی را
تهیدستیم ساقی، همّتی در کار می بایدز برق باده روشن ساز، شام بی نوایی را
خطر اندیشه باریک بینان درکمین داردخطا هرگز نمی تابد عنان، تیر هوایی را
رسانم حرمت میخانه تا جاییکه تعظیمشبه خاک پای خم مالد، جبین پارسایی را
به یاد قامت او گر چنین بالد حزین آهمفرامش می کند شمشاد، رسم خودنمایی را