گنج

شمارهٔ ۸ - تجدید مطلع

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ا۵۰ بیت
ای نفس کجا بود تو را مولد و منشا؟بر تودهٔ غبرا چه کنی منزل و مأوا
در مهبط ادنیٰ به خساست چه نشینی؟ای گشته فراموش تو را، مصعد اعلی
تا چند به پیمایش این شیب و فرازی؟بالاتر از این بود تو را پایه والا
زندانی جسم کهنم رَبِّ ترحّماقبل بقَبول حَسَنِ ربِّ دعانا
دوشینه مرا بود به سر آتش شوقیمی سوختم از گرم روی، خار ته پا
ناگه رهم افتاد به خاکی که ملایکاز دیدن آن آب دهد چشم تماشا
جنتکده شد دیده ز نظاره آن کویحیرت زده شد چشم خرد، آینه آسا
در پرده برافکندن این صورت مبهملب مست سوال آمد و دل گرم تقاضا
گفتم به بیانی همه عجز و همه زاریگفتم به زبانی همه خوف و همه بشری
ای کوی فرح بخش کدامی که ز غیرتچون بیت حرم سرشکن قدسی و رضوی؟
روح القدسم بانگ زد و گفت که هشداراین روضه بود بارگه قبلهٔ دلها
سلطان قضا، میر قدر، حیدر صفدربازوی پیمبر علی عالی اعلی
آن عرش جنابی که نماید پی تعظیمبر سده او سجده بری کعبه علیا
کامل ز کمال هنرش دوده آدمروشن ز جمال گهرش دیدهٔ حوا
بر خاک فتد در قدمش اطلس گردونبیآب شود باکرمش همّت دربا
نازان به فروغ گهرش طینت خورشیدریان ز بهار نظرش گلشن خضرا
بیمار بود در هوسش نرگس اشهلبر باد رود از نفسش نطق مسیحا
روشن شود از خاک رهش دیده معنیگلشن بود از فیض ولایش دل دانا
از رشح کفش دامن نیسان گهرآگینوز خلق خوشش باد بهاران به مواسا
ای جزیه ده خار رهت سدره و طوبیوی سجده برِ خاک درت مسجد اقصی
دیوان ابد ساخته از عدل تو قانونعنوان ازل یافته از نام تو طغرا
از هیبت تو آب شود زهره رستمبر طاق نهد معدلتت شهرت کسری
خیره، بر تیغ و قلمت، معجز موسیدریوزه گر فیض نوالت ید بیضا
چون افعی رُمح تو بکاود دل دشمنچون ضیغم تیغ تو بدرد صف هیجا
بر اجری محرومی کونین اعادیآب دم تیغ تو نویسد خط اجرا
از همّت والاست که هرگز نفتادهمجموعه املای تو را قافیه لا
بر دوش پیمبر چو نهادی قدم، آمدمعراج تو بالاتر ازو یک قد و بالا
درگاه تو را چون نکنم ناصیه سایی؟هم کعبهٔ دین آمده، هم قبلهٔ دنیا
افکنده به آوارگیم حسرت کویتبر آتش مجنون چه زنی دامن صحرا؟
انوار دلارای تو در دیدهٔ وامقشد جلوه گر از آینهٔ طلعت عذرا
از روی تو تا مشعله ای دزدکی افروختشد گرم به خورشید، نظربازی حربا
گر شمع جمال تو نمی کرد تجلیپروانهٔ یوسف نشدی جان زلیخا
چون حسن تو شد جامع اطوار نکوییمجنون دل آشوفته شد فتنه به لیلی
گر رابطهٔ فیض تو پیوند نمی کردصورت نگرفتی ره الفت به هیولی
از فیض تو گردید مخمّر گل آدممعلول پذیرد اثر، از علّت اولی
پر سوخته پروانهٔ شمع حرم توستعیسی اگر از مهر کند مسند اسنی
سیلی خور دریای نوالت، رخ امّیدشوربدهٔ سودای خیالت دل شیدا
وحشی شود از خاک درت رام تسلّیشیرین شود از شهد غمت کام تمنا
لب تشنه نوازا، ز حزین باز نگیریآن جرعه کزو چهرهٔ جان گشت مطرّا
لالای کمین است که در مدح تو گردددر گوش و کنار دو جهان لولویِ لالا
از دولت دیرینه غلامیّ تو، تا سرافراشته ام بر فلک از رفعت آبا
آزاده دلم ننگ برد ز اختر دولتشوریده سرم عار کند ز افسر دارا
منّت که به تقلید و به تعلیم کسی نیستاین شیوه که دارم به ثنای تو ز انشا
آموخته ای با قلمم طرز ستایشافروختهای در شجرم آتش موسی
شمعم ز دم سرد خسان باک نداردخورشید ز صرصر نکند هیچ محابا
از دل چو برآید نفس شعله نهادمدر خلد رسد گرمی ما خور به حورا
بر سینه اعدای تو تا پای بیفشردبرکرد سنان قلمم سر ز ثریا
بر خاک ره عجز، کشد پرچم رامحدر مدح تو گیرم چو به کف کلک فلک سا
تا فاخته بر سرو زند پردهٔ قمریتا صوت عنادل بسراید ره عنقا
در طنطنهٔ مدح سراییت همیشهگوش فلک از خامهٔ من باد پر آوا