شمارهٔ ۴۷ - در توصیف خود سروده است
بنده ام، مسکنت سرای من استخاکم، افتادگی عصای من است
سر ز تیغ جفا نمی تابمهر چه خواهد کند، خدای من است
صافیِ می فروش دیر مغانبه ز سجّادهٔ ریای من است
ناتوان ناله ای که می شنویدر نی استخوان نوای من ست
مزرعم دانهٔ ندامت دادکف افسوس، آسیای من است
شهری عشقم و غریب جهانملک کونین، روستای من است
ای مغان آتش مرا بخریدکف خاکستری بهای من است
بلبل مست گلشن معنیطبع بیگانه آشنای من است
نمک سینهٔ جگرریشانبه زبان غزلسرای من است
استخوانی که در تن معنیستسیر مغز، از نواله های من است
بر ضمیرفلک، صفیرم ریختدر صماخ فلک صدای من است
بی خبر نیستم،که قاصد شوقهدهد وادی سبای من است
جرس کاروان بی خبریدلخراشیدهٔ نوای من است
شکن آموز زلف سروقدانشکن قامت دوتای من است
زبب گوش وکنار شاهد عشقگهر کلک نکته زای من است
صاف صدق و زلال مهر و وفادرد میخانهٔ صفای من است
ز آسمان برترم به یک قامتبر سر روزگار، پای من است
زال دنیا اگر به کامم نیستگنه از نفس پارسای من است
سرو دیهیم کشورآرایانپشت پا خوردهٔ گدای من است
برد افلاک اگر به هم دوزندکوته از قد کبریای من است
صبح گردن فراز در میدانسایه پرورده لوای من است
حرکات ممثل و مایلخارج از خط استوای من است
همّت من اگر گشاید روینقد کونین، رونمای من ست
در سلوک، آسمان سهیمم نیستانتهای وی ابتدای من است
عرصهٔ دهر را پیاده نیماشهب عمر، بادپای من است
یک پر کاه در بساطم نیستجذبه کی کار کهربای من است؟
نیست نقصان حزین مرا از مرگعشق سرمایهٔ بقای من است
برنتابد خرابی آثارمقصر خلد سخن بنای من است