گنج

شمارهٔ ۴۵ - این قصیده را به طریقهٔ خاقانی سروده است

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رافتاب۳۳ بیت
ای پرتو جمال تو را مظهر آفتابآیینه دار حسن تو نیک اختر آفتاب
اوّل جبین ز خاک رهت غازه می کندچون صبح سر برآورد از خاور آفتاب
حربا زلال عشق تو از مهر می کشدصاف شراب حسن تویی، ساغر آفتاب
سرو تو سایه تا به سر خاکیان فکندافتاده از فراق تو بر بستر آفتاب
در حسرت زلال وصال تو سوخته ستتو چشمهٔ حیاتی و اسکندر آفتاب
یک لالهٔ برشته دل داغ دیده ای ستاز عارض تو، بر فلک اخضر آفتاب
از جوق هندوان تو یک پاسبان، زحلوز خیل چاکران تو یک صفدر آفتاب
از قصر رفعت تو بود کهتر آسمانوز ذرّه با فروغ رخت کمتر آفتاب
تا بر رخت سپند بسوزد ز اخترانبر کف گرفته بنده صفت مجمر آفتاب
از شرم تیرگی نتواند سپید شددر روزگار حسن تو چون شب پرآفتاب
سنجیدن رخ تو به خورشید، احولی ستتو نور چشم عالمی و اعور آفتاب
حسنش خزان شود ننهد گر به بندگیبر خاک درگه تو، رخ احمر آفتاب
در سلک خادمان دل افروز محفلتباشد یکی غلام نکو منظر آفتاب
تنها زنی به قلب دل و دین عالمیتازد همیشه یک تنه بر لشکر آفتاب
جایی که رای روشنت از رخ کشد نقاببیرون نیاورد ز گریبان سر آفتاب
در وصف عارض تو، چو گیرد به کف قلمریزد فرو ز کلک ثناگستر آفتاب
هر نکته ای ز چامهٔ روشن بیان تودر معنی است گوهر و در پیکر آفتاب
دفتر به پیش خامه تو را عرضه گر دهداز هر خط شعاع، خورد نشتر آفتاب
ای چشمهٔ زلال که در اشتیاق تودارد ز مهر، حالت نیلوفر آفتاب
در ملک حسن، باج نهد خامه ات بر اوافلاس را اگر نکند محضر آفتاب
در پیشگاه سدّهٔ قصر جلال توچون جوکیان، نشسته به خاکستر آفتاب
گیرد رواج، قرصهٔ ناقص عیار اونام تو را چو سکّه زند بر زر آفتاب
چون جلوهٔ تو پای نهد در رکاب نازآرد پی نیاز، سر و افسر آفتاب
گیسوی عنبرین چو به دوش و بَر، افکنیگیرد سواد موی تو در عنبر آفتاب
نقش سُم سمند تو، تا جلوه گر نگشتهرگز ندیده بود ز خود بهتر آفتاب
خونش حلال غمزهٔ مرد افکنت شوداز ابر اگر به سر نکند معجر آفتاب
تا آتشین عذار تو را قبله ساخته ستمی پرورد به دامن خود آذر آفتاب
تا نور فیض شمع جمال تو برفروختپروانه وار، سوخته بال و پر آفتاب
از رای مستقیم تو صد طعنه می خوردپا گر نهد برون ز خط محور آفتاب
تا شد حریف طالع منصوبه ساز تونقش کساد باخته در ششدر آفتاب
مپسند پرده برفتد از تیره بختیمناگه، در اَبرِ خط نکنی مضمر آفتاب
از دولت تو، سایهٔ بال هما شودبر فرق عاشقان تو، در محشر آفتاب
آرایش عذار نکو باد، طرّه اتتا سایه را مجال نباشد در آفتاب