شمارهٔ ۲۴ - شکایت از زندگی در هند و مدح حضرت امیر مؤمنان (علیه السّلام)
با همه دعوی اسلام چو اصحاب سعیرروزگاری ست که در دوزخ هندیم اسیر
از ضعیفی شدهام چون رگ اندیشه نزاردر جوانی شده ام پیرتر از عالم پیر
از قضا سخرهٔ هندم، نه ز حرص و نه ز آزکس نیارد به جهان پنجه زدن با تقدیر
لله الحمدکه از دولت پایندهٔ فقرنیست چشم طمعم بر نعم شاه و وزیر
صبح، شبنم صفتم جرعهٔ آبی ست نهارشام برکف چو هلالم لب نانی ست فطیر
باشد از چشم دل افتادهٔ من، دُرّ خوشابچون صدف هست گدای کف من ابر مطیر
فطرتم مشعله افروز عقول است و کنونشده گم، راه نجات من ازین خاکِ چو قیر
می دانش نکنم در قدح از بیم فلکاین تنک ظرف مبادا شنود بوی عصیر
بی صریر قلم پرده گشایی که مراستعندلیبان گلستان نسرایند صفیر
می خزد در شکن نامهٔ من محشر شورمی دمد از گلوی خامهٔ من نعرهٔ شیر
با کمیتِ قلم من فکند نعل کمیتبا ضمیرم نکند جرأت اندیشه جریر
آب حیوان شده از خجلت نظمم پنهانشرمسار از سعت دامن دریاست غدیر
لطف وجودت به هم آمیخته چون شعله و نورلفظ و معنی به هم آمیخته چون شکر و شیر
در مصاف سخنم لال شود، تیغ زباناز صریر قلمم آب شود زهرهٔ شیر
گرچه عالم شده در نقطهٔ کلکم مضمرلیک چون مَردُمکم در نظر دهر، حقیر
عقل روشن چه کند، شب پرهٔ جهل بلاست؟طعن ظلمت زند این کور به خورشید منیر
سفله طبعانِ جهان جمع به یک ماحضرندبه سفه گُرسنه، از لقمهٔ دانش همه سیر
هر یک از موعظه افراخته رایات جدلهریک از طعنِ زبان، آخته بر من شمشیر
در شکست دل من کرده به هم عهد و قرارطالع پیر و جوان، دیدهٔ اعمیّ و قریر
یکی از جهل زند طعنه،که دانش غلط استنسزد این همه در فکر معیشت تقصیر
یکی از عقل زند لاف که بایست گرفتدامن عاطفت شاه عطابخش و وزیر
آن یکی می دهدم پند که در هند مجویکام بی تربیت قدرشناسان امیر
یک اپن رخ کندم ماتکه بایستی دادمهرهٔ طرح به این فیل شناسان کبیر
وان دگر ساز کند نغمه که بایستی ساختپردهٔ مصلحت وقت، ملایم چو حریر
سفله ای طعن غرورم زند و نخوت طبعخربطی نسبت فخرم دهد و جاه خطیر
سخن بی سر و بن را نتوان شرح نوشتسر اندیشه فرو برده به خود کلک دبیر
قصه کوتاه که هر یک به نوایی دادندناقهٔ هوش مرا در حدی از صوت حمیر
می خلد خار به چشمم ز جمال که و مهمی خزد مار به گوشم ز فسون بم و زیر
بس که از صورت بی معنی خلقم به شگفتتکیه بر بالش حیرت زدهام چون تصویر
از تغافل نهدم پیر خرد، پنبه به گوشخفتگان شب جهلند به گلبانگ نفیر
همسر خویش حریفان همه را کرده خیالسفله، پنداشته با خود همه را شبه و نظیر
شده از دست رَدَم گونهٔ افلاک کبودجامه نیلی نکنم در غم دنیای حقیر
راحت و رنج حیات گذران است چو موجنشود شادی و غم پای نفس را زنجیر
جسم و جان را به بیان رشته الفت سُست استنتوان طول امل داشت به این عمر قصیر
خاک خُسبی نکند فطرت عالی گهرمآتش از میل طبیعی رود آسان به اثیر
من کجا و سر این قوم فرومایه کجا؟چه محل آینه را بر سر زانوی ضریر؟
حرف حق در دلشان نشتر الماس بودجوق باطل صفتانی که مشارند و مشیر
به کرم اشعب و در جوهر مردی، جعدهبه حسب باقل وقت و به نسب ابن کثیر
ذکر این فرقه دون، کلک و ورق را ستم استوصف ایشان نتوان گفت و نشاید تحریر
کینه در خاطر پاکت ز خسان نیست حزینصفحه ی آب محال است شود نقش پذیر
شرط تعریضگر اخلاق پسندیده بودکاش یاران ننمایند به حالت تقصیر
چون تو را سلطنت ملک قناعت دادندطبل رسواییت ای کاش شود عالمگیر
سایه گستر شودت بال همای دولتدام خاموشیت ار کرد نفس را نخجیر
لقمهٔ شعر منه بر کف هر سفله شعارقلیه بی جاست خری را که بود مست شعیر
پای اندیشه درین وادی پر خار بخستکاشکی خامه عنان تابد ازین راه خطیر
ره به جایی نبرم بس که خمارآلودممن چنین بی خبر و چون دم تیغ است مسیر
نشکند بادهٔ گلرنگ خماری که مراستساقیا جرعه ده از میکده خمّ غدیر
دلم از ساقی کوثر شده سرمست شرابدایه زان پیش که شوید لب و کامم از شیر
این می مهر و ولای شه دین است که ساختخنده زن بر گل خُلدم خس و خاشاک ضمیر
من نصیری صفت و او به کرم بنده نوازچه غمستم،که مرا در دو جهان است نصیر
از غروری که سرم داغ غلامی داردپای از ناز نهم بر سر خورشید منیر
پیش چشمم که به اقبال نوالش سیر استهست گردی به کف باد، سلیمان و سریر
سرورا، بنده نوازا، به تو شاد است دلمنگذاری که شوم در غم ایام اسیر
منم آن پیر غلامی که به قدّ چو کمانبوده ام چشم و دل مُنکر شأنت را تیر
قلمم گرد برآورده ز بنیاد خلافکرده بر صفحهٔ من، روی مخالف چون قیر
دلم از بتکدهٔ هند نفور است نفورتنگی سینه به لب آرَدَم از ناله نفیر
چکد از آب و هوایش همه سمّ ارقمدمد از پرده ی خاکش، همه دام تزویر
از کرمهای تو امّید رهایی دارمورنه سخت است به من، خصمی ایام شریر
می رود دست و دل همّت از افلاس ز کارنپسندی که به طوفان دهدم موج حصیر
مشکل افتاده به ما جمع پریشان دل، کارسهل الله علینا ببشیر و نذیر