گنج

شمارهٔ ۲۲ - در توصیف شعر خود و مدح حضرت امیرمؤمنان (ع)

آنجا که خامه، شکّر گفتار بشکندطوطی، سخن به غنچهٔ منقار بشکند
در عالمی که خبرت و انصاف جوهری ستنظمم بهای گوهر شهوار بشکند
دامان ابر از عرق شرم تر شودکلکم چو آستین گهربار بشکند
آنجا که رای روشنم از رخ کشد نقابآیینه را روایی بازار بشکند
زیبد به نخل بندی بستان رنگ و بوکلکم کلاه گوشه به گلزار بشکند
گردند حوریان خیالم چو رونماگل را ز شرم، رنگ به رخسار بشکند
آرد به موشکافی طبع من اعترافزلف سخن کسی که به هنجار بشکند
خارا اساس فکرت رنگین کرشمه امساغر چو لاله بر سر کهسار بشکند
ایمان به شعرم آورد آن نکته رس که اودر سومنات دل بت پندار بشکند
گوشی نمی دهم به سخنهای ناپسندکالای زشت قدر خریدار بشکند
نیزار استخوان، قلم پیل بند منزین ریزه شاعران سبکسار بشکند
روشن بود به خرده شناسان که قدر کاراز شومی زبونی همکار بشکند
آن مایه از کجاست کسی را که همچو منبازار گرم ابر گهربار بشکند؟
آن نکهت از کجاست نفسهای تیره راتا اعتبار نافهٔ تاتار بشکند؟
آن حدّت از کجاست سخنهای سرد راتا در رگ دلی اثر خار بشکند؟
آن فطرت از کجاست که سر جوش فکرتشچون من رواج ساغر سرشار بشکند؟
آن قوّت از کجاست کسی را که از بنانبازوی کلک اخطل و مهیار بشکند؟
باید به کف چو خامهٔ من موسوی عصاتا سحر بوالمفاخر پندار بشکند
آن کیست غیر من که به یک عمر استخواندر کار فکر وجودت اشعار بشکند؟
پنجاه سال کیست که یک نیستان قلممثقب صفت به گوهر افکار بشکند؟
آن همّت از کجاست کسی را که در طلبخواب سحر به دیدهٔ بیدار بشکند؟
آن غیرت از کجاست کسی را که در جهانچون من نگه به چشم خریدار بشکند؟
مرغوله ریز خامهٔ مشکین شکنج منقدر و بهای زلف شب تار بشکند
برگ گلی ست هر ورقم کز غرور نازخار کرشمه در دل گلزار بشکند
لاقی نمی زنم که خجل گردم از کسیگو خار رشک در رگ اغیار بشکند
باشد اگر شگفت کسی را به دعویمشاید کزین بلاغت گفتار بشکند
نازک دلم، زیاده نیارم نفس کشیدز اندک بهانه خاطر بیمار بشکند
در غرّهٔ حیاتم و از رنج چون هلالنزدیک شد که دوش مرا بار بشکند
دم سردی زمانه، فسرده ست خاطرماز یک نسیم، رونق گلزار بشکند
جای شگفت نیست که ساغر به سنگلاخاز کف رها چو گشت به ناچار بشکند
ای دل به هوش باش که طرّار روزگارغافل در خزاین اعمار بشکند
از دامنش به منزل آسودگی رسانپایی که در کشاکش رفتار بشکند
دانسته ام که افعی حرص و امل بلاستسنگ قناعتم سر این مار بشکند
تنگم ز دهر، تا به کی این زال زشت خوبی موجبی مرا دل افگار بشکند؟
دلبر کجاست کاین دل صد ره شکسته رااز یک نگاه مست، دگر بار بشکند؟
لب در همین دعاست من دلشکسته راهر دل که بشکند به کف یار بشکند
در تنگنای سینه کلید گشایشیستهر دشنه ای که غمزه خونخوار بشکند
خاک کسی که زلف پریشان دهد به بادمشک ختن به طبلهٔ عطّار بشکند
هر قطره ای که از رخ ساقی چکد به جامنرخ گرانِ گوهرِ شهوار بشکند
دل را به خاک میکده بر، کاین کهن سبوگر بشکند، به خانهٔ خمّار بشکند
کم نیستند از می غم دل شکستگاناز زور باده شیشهٔ بسیار بشکند
آباد باد کوی محبّت که این هوادر سر خمار کافر و دیندار بشکند
مغزم ز رعشه پخت، مگر این خمار راجام ولای ساقی ابرار بشکند
شیر خدا علی ولی کز نهیب اورنگ رخ سپهرِ سیه کار بشکند
آن معجز آیتی که به شأن ولایتشاقرار نغمه، بر لب انکار بشکند
قانون نواز عهد عدالت اساس اواز دشنه، زخمه بر رگ زنّار بشکند
قهرش عروق را به تن خاره بگسلدعفوش سرود بر لب زنهار بشکند
گنجور کارخانهٔ یزدان که هر نفسنطقش، درِ خزینهٔ اسرار بشکند
دست گدای مدح گرش در حریم نازطرف کلاه شاهد فرخار بشکند
طغیان شوق بین که به سر می روم چو سیلجایی که پای خامهٔ رهوار بشکند
ای صفدری که در صف رویینه پیکرانگرزت قد تهمتن کهسار بشکند
ای سروری که بر سر مستانِ شیرگیرتیغ تو جام نخوت سرشار بشکند
در ناف شرک، کاوش رمح تو نی کنددر چشم و هم کلک تو مسمار بشکند
هر صبح زاغ حرص چو پرّد ز آشیاناز مغز دشمنان تو ناهار بشکند
دریادلان به حیرت ذات تو غرقه اندکشتی بسی به قُلزم زخّار بشکند
خواهد دل از تو گوشهٔ چشم ترحّمیتا زلف آه بر لب اظهار بشکند
شاها منم کمینه غلامی که خدمتمبازار چاکران وفادار بشکند
عهدی نبسته ام به ولایت ز جان و دلکز سیر دور ثابت و سیار بشکند
خارش اگر کنی گل عزّت به سر زندآن را که عشق، قیمت و مقدار بشکند
کلک حزین توست که در مدح گستریناخن به کان گوهر افکار بشکند
چون سر کند نی قلمم ناله های زارقدر نوای مرغ گرفتار بشکند
مشاطگیِّ کلک مرا آورد سپاسزلف سخن چو صفحهٔ رخسار بشکند
چون خامه افکنم صف معنی خورد به هملشگر چو شد، درفش نگونسار بشکند
این عقد گوهری که به نام تو بسته امبازار هر قصیده در اقطار بشکند